![]() |
![]() |
|
| پایگاه شهدای مرصاد همدان |
|
آقاجان اشکی برای گریه براین دیده ها دهید دستی برای سینه زدن بر گدادهید بانی روضه های محرم شدید باز بانی خیر گشته به ما کربلا دهید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 17:54 توسط سرگروه |
|
|
سلام انشاءالله در روز عرفه راهی قم هستیم که شاید در این روز با زیارت بقیع فقرا به عشق بی بی بی حرم صدیقه طاهره حضرت فاطمه الزهرا(س) و عنایت خواهر حضرت علی ابن موسی الرضا (ع)بانوی کرم حضرت معصومه (س) و با توسل به امام خوبی ها حضرت بقیه الله الاعظم روحی فداه در زمره قبول شدگان جامانده از شب قدر باشیم و با دستان باکرم حضرت حجت روحی فداه برات کربلا و اشک محرم را به عنوان هدیه و عیدی در روز عید قربان بگیریم . نایب الزیاره شما هستیم التماس دعا .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 13:42 توسط سرگروه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 1:27 توسط سرگروه |
|
|
این حلقه صالحین بنام شهید والامقام سید حسین سماواتی نام گذاری شده که یکی از حلقه های صالحین پایگاه شهدای مرصاد همدان است در این حلقه مطالب تربیتی آموزشی عقیدتی وفرهنگی آموزش داده می شود امیدواریم با یاری خداوند متعال و کمک امام عصر (عج)وهمت و یاری دوستان این حلقه انشاءالله جزء سربازان امام عصر(عج) و پیروان حقیقی ولایت فقیه باشیم.سرگروه اصلی شمایی حاج حسین عزیز من خودم ودوستای این حلقه رو به شما سپردم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 8:37 توسط سرگروه |
|
|
از نامه های شهيد به خانواده: |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:54 توسط سرگروه |
|
|
آن موقع من رفته بودم تهران. آمده بودند در خانه، دختر بزرگم خانه بود. گفته بودند: يا پدر يا مادرش بگوئيد بيايند . پرسيده بود، چه شده؟ او هم انگار چیزی فهمیده بود و به چیزی آگاه شده بود و پرسيده بود: چه شده؟ يا شهيد شده و يا اسير و يا مجروح ؟ و بعد از اين ، ديگر حالش بهم مي خورد و مي افتد زمین . درمانگاه هم نزديک خانه ما بود و آقا که آمده بود رفته بود ، تا از درمانگاه کمک بیاورد تا او را به هوش آورد و بعد مي فهمد که حسين شهيد شده است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:51 توسط سرگروه |
|
|
مي آمد و برایم تعریف می کرد ، مي گفت: اتفاقا ، پدرش يک دوستي داشت ، که يک پسر داشت و زن و بچه هم داشت. او هم رفته بود جبهه . حسين گفته بود: چرا آمدي جبهه؟ گفته بود: وضع مالي من خوب نيست. ديگر حقوقش را بين آنها تقسيم مي کرد و مي گفت: مادر من حقوقم را بين اينها تقسيم مي کنم و نگو حقوق مي گيرم ، يا ، تو راضي باش. اصلا ما نمي دانستيم که او حقوق مي گيرد . يک بار ، هزار تومان نياورد بگوید که، مادر اين هم حقوق من است . يک بار گفتم: حسين ، پس به شما حقوق نمي دهند ؟ گفت: مادر من حقوقم را بين آنهايي که زن و بچه دارند تقسيم مي کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:47 توسط سرگروه |
|
|
از سپاه اعزام شد من و پدرش رفتيم سپاه ، آنجا ما را سوار ماشين کردند و بردند جبهه. همه بودند، ما هم بوديم. خيلي خوشحال بودم چون که مي گفتم: پسر من بزرگ شده و دارد مي رود جبهه. مي گفتم : گريه نکنيد ، نگاه کنيد بچه ها چه شادي مي کنند و تفنگ دستشان گرفتند. به پدرش مي گفتم: حسين من هم بزرگ شده و اسلحه گرفته دستش و پدرش، اشک در چشمانش جمع شد. آمديم اين طرف، گفت: شما نمي داني حسين رفت ، یعنی حسين ديگر از دستمان رفت. گفتم: عوض اينکه خوشحالي کني، پشت سرش گريه مي کني؟ گفت : آخر حسين ديگه راهش را انتخاب کرد و رفت و ديگر به ما نمي رسد . از آن موقع ، ديگر حسين مي رفت و مي آمد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:45 توسط سرگروه |
|
|
نمازش اصلا ترک نمي شد. نماز مي خواند و روزه اش را مي گرفت. يک اتاقي داشت، مي رفت اتاق در را مي بست. ديگر چکار مي کند، ما نمي دانستيم و مزاحمش نمي شديم. مي رفت اتاق و مي آمد ناهار و شام مي خورد و مي رفت اتاق خودش. قرآن مي خواند. اما خوب به ما نشان نمي داد، که بگویيم پسر ما نماز شب مي خواند . به اشرف ، خواهر کوچکش مي گفت: حمد و سوره ات را بخوان، ببينم بلدي؟ مي گفت: ببين اشرف اينجا را غلط خواندي. ما نمي دانستيم او شهيد مي شود و یا آن زمان اين طوري نبود، که بگويم ،اينها را يادگاري بگذاريم. ما الان از بچه هایمان مطمئن هستم و در کارهایشان دخالت نمي کنيم. آنها آزادند. البته از آزادي استفاده بد نمي کنند. من را عضو انجمن کرده بودند و مي گفتند: در مدرسه بيا انجمن؟ مي گفتم: انجمن اصلا چيست ؟ و نرفتم. حميد هم مثل برادر شهیدش است و حالا هم بزرگ شده و اغلب حميد هم اگر يک ساعت دير کند ، مي روم دنبالش و مي بينم در امام زاده با دوستانش قرآن مي خوانند. الان هم مواظب حميد هستم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:43 توسط سرگروه |
|
|
پدرش و با من خيلي خوب بود. حرف ما را هيچوقت زمين نمي انداخت. با خواهرانش هم خيلي خوب بود، خواهر کوچکتر را دوست داشت. مي گفت: به اشرف کوچکترين حرفی نزنيد . خيلي مهربان و خوب بود . موقعي که حسين شهيد شد ، حميد برادرش 5/2 سال داشت . کوچيک بود و با خواهر بزرگش ، يک مقدار بگو مگو داشت و مي گفت: اين جور لباس نپوش ، پيش من دامن بپوش . يک خورده حرفشان مي شد و گرنه ، هميشه همه چيزش خوب بود . ديگر حميد را هم که خدا به ما داده بود و جان و عمرش، فقط حميد بود و برایش جشن گرفت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:41 توسط سرگروه |
|
|
مصا حبه با مادر شهيد سيد حسين سماواتي |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:40 توسط سرگروه |
|
|
سید حسین آقا
خوش بحالت که از اول خلقتت
حسینی شدی ...........
سال 1341 در تهران به دنیا آمد. تولدش همزمان با روز عاشورادر آن سال بود بههمين علت نامش را حسين گذاشتند تا عاشورایی باشد. حسين 12 سال از عمرش خود را در تهران گذراند و از آن به بعد به اتفاق خانوادهاش به همدان عزيمت نمود. جدا شدن سیدحسین از تهران سخت بود ,برای اینکه او را از کانون مبارزات مردمی بر علیه حکومت ستمگر شاه جدا می کرد,اما از طرفی حضور در همدان این فرصت را برایش به وجود آورد که با همکاری دوستانش اقدامات خوبی را برای ضربه زدن به پایه های حکومت پهلوی در این شهر انجام دهند.او آخرين سال تحصيل در دوره متوسطه را طي ميکرد که آتش قيام مردم ایران بر علیه حکومت پهلوی به نهايت خود رسيد. سيد حسين نقش خود را به شايستگي ايفا کرد. در گیرودار این مبارزات بود که چند بار تحت تعقيب نيروهاي ساواک قرار گرفت اما با زیرکی توانست بدون بر جای گذاشتن جای پا از دست آنها فرار کند. يکبار نیز در تعقیب وگریزهابه دست جنايتکار نیروهای شاه خائن مجروح شد اما ماموران نتوانستند اورا دستگیر کنند. سید حسین در این دوران برای آنکه بتواند آنگونه که دوست دارد ,تمام وقت در خدمت اهداف انقلاب باشد تحصیلاتش را کنار گذاشت و به صورت تمام وقت در حال مبارزه با حکومت دیکتاتوری شاه بود.با پیروزی انقلاب اسلامی و پس از چند ماه پس که از استقرار نظام اسلامي گذشت اوبه تحصیلش ادامه داد وموفق به اخذ ديپلم شد. بعد از آن به کمیته انقلاب اسلامی (سابق)در همدان پیوست وبا تلاشهای شبانه روزی ,با همکاری دوستان وهمرزمانش توانستند آرامش وامنیت خوبی را در همدان برقرار نمایند. با دستور امام خمینی(ره)و تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سید حسین به این نهاد آمدتا گامي ديگر در راه خدمت به انقلاب برداشته باشد. با آغاز جنگ تحمیلی ا و در مقدم ترين خطوط جبهه ها حضور یافت وجسم خود را به ورطه بلا انداخت تا زره ای از خاک مقدس ایران به دست دشمنان نیفتد. حسين از آغاز جنگ در جبهه ها حضور داشت .او با اینکه فرمانده بود اما همیشه در پیشا پیش نیروهایش حضور داشت وهرگاه در موقعیت خطرناکی قرار می گرفتند او قبل از همه در معرکه وارد می شد.از فرماندهان فعال وقابل اعتماد سپاه بود. در طول مدت حضورش در جبهه ها مسئولیتهایی را پذیرفت که آخرین سمتش فرماندهي گردان 154 حضرت علي اکبر(ع) از تيپ انصارالحسين (ع) بود. سيد حسين سماواتي پس از حضور مؤثر در عمليات ومراحل حساس دفاع مقدس سرانجام در عمليات والفجر 2 در تاريخ 4/5/1362 به درجه شهادت نائل شد. منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران همدان و مصاحبه با خانواده وهمرزمان شهید |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:35 توسط سرگروه |
|
|
عملیات تنگ کورک بود و عراقی ها به ما پاتک زده بودند. وقتی توپ در آن ارتفاعات بلند به صخره ای اصابت می کرد ، سنگ ها خرد می شدند و به اطراف و سر و سینه بچه ها برخورد می کرد. ناچار عقب نشینی کردیم. همه بچه ها آمدند عقب بجز حسین. تک و تنها ماند با یک گروه عراقی. تعجب می کردیم که چطور خودش را نباخته. دو سه نا جعبه نارنجک کنارش بود . با خونسردی و آرامش تمام نارنجک ها را باز می کرد و پرت می کرد پایین صخره طرف عراقی ها . حجم آتشی که حسین روی عراقی ها می ریخت آنقدر زیاد بود که آنها فکر می کردند یک گروه زیادی ایرانی روی ارتفاع هستند. همان موقع و یک تنه باعث شد عراقی ها عقب نشینی کنند. بعد از آن هر وقت با حسین شوخی می کردیم می خندید و می گفت : «دست و پایتان را جمع و جور کنید . من از عهده عراقی هایی آمده ام که یک بیور گنده اندازه شما را درسته قورت می دادند. راوی : همرزم شهید |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 21:5 توسط سرگروه |
|
|
پاسدار شهید محمد غفاری با شهادتش در راه خدا عشق خود را به اهل بیت و حضرت سیدالشهدا در طبق اخلاص گذاشت.
شهید محمد غفاری ادامه دهنده راه شهید حسین سماواتی ها است . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 16:0 توسط سرگروه |
|
|
عملیات تنگ کورک بود و عراقی ها به ما پاتک زده بودند. وقتی توپ در آن ارتفاعات بلند به صخره ای اصابت می کرد ، سنگ ها خرد می شدند و به اطراف و سر و سینه بچه ها برخورد می کرد. ناچار عقب نشینی کردیم. همه بچه ها آمدند عقب بجز حسین. تک و تنها ماند با یک گروه عراقی. تعجب می کردیم که چطور خودش را نباخته. دو سه نا جعبه نارنجک کنارش بود . با خونسردی و آرامش تمام نارنجک ها را باز می کرد و پرت می کرد پایین صخره طرف عراقی ها . حجم آتشی که حسین روی عراقی ها می ریخت آنقدر زیاد بود که آنها فکر می کردند یک گروه زیادی ایرانی روی ارتفاع هستند. همان موقع و یک تنه باعث شد عراقی ها عقب نشینی کنند. بعد از آن هر وقت با حسین شوخی می کردیم می خندید و می گفت : «دست و پایتان را جمع و جور کنید . من از عهده عراقی هایی آمده ام که یک بیور گنده اندازه شما را درسته قورت می دادند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 13:59 توسط سرگروه |
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم 23/10/1360 سيد حسين سماواتي |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 1:58 توسط سرگروه |
|
|
شهيد سيد حسين سمواتي در سال 1341 در تهران ديده به جهان گشود. حسين 12 سال از سالهاي کوتاه عمر خود را در همان محل تولدش گذراند و از آن به بعد به اتفاق خانوادهاش به همدان عزيمت نمود. آخرين سال تحصيل را در دبيرستان طي ميکرد که آتش قيام امت محمد (ص) به نهايت خود رسيد و در اين بين سيد حسين نقش انقلابي خود را به شايستگي ايفا نمود. حتي چند مورد تحت تعقيب نيروهاي ساواک قرار گرفت و يکبار به دست جنايتکارشان مجروح گرديد. او چند ماه پس از استقرار نظام اسلامي موفق به اخذ ديپلم گرديد و از همان وقت فعاليت خود را در کميته انقلاب اسلامي آغاز نمود. با شکل گيري سپاه پاسداران به اين تشکيلاتت پيوست و بدين وسيله گامي ديگر در راه خدمت به انقلاب برداشت. با آغاز جنگ حق و باطل، روح بلندش را به آتش عشق محبوب سپرد و در مقدم ترين خطوط جبهه جسم خود را به ورطه بلا انداخت. حسين از اعضاء فعال سپاه بود و آخرين سمتي که در آنجا داشت فرماندهي گردان 154 حضرت علي اکبر(ع) از تيپ انصارالحسين (ع) بود. شهيد سيد حسين سمواتي پس از حضور مؤثر در عملياتهاي مختلف سرانجام تمام بندهاي تعلق را گسست و در عمليات والفجر 2 در تاريخ 4/6/62 به درجه شهادت نائل گرديد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 1:57 توسط سرگروه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حلقه صالحین شهید سید حسین سماوات حلقه معرفتی پایگاه شهدای مرصاد همدان است که بنده به عنوان خادم این حلقه به عنوان سرگروه فعالیت میکنم امیدوارم برای گسترش وسعت و معرفت این حلقه ها دعا کنید
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1390 شهریور 1390 تیر 1390 |
| آرشیو موضوعی |
|
درباره حلقه مسابقه های حلقه اردوها مطالب جمع آوری شده توسط اعضای حلقه مطالب گفته شده در باب روخوانی دل نوشته اعضا حلقه با امام زمان (عج) آرشیو |
|
RSS
|