X
تبلیغات
حلقه ی صالحین شهید سید حسین سماواتی
پایگاه شهدای مرصاد همدان

 

آقاجان

اشکی برای گریه براین دیده ها دهید

         دستی برای سینه زدن بر گدادهید

بانی روضه های محرم شدید باز

         بانی خیر گشته به ما کربلا دهید

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 17:54  توسط سرگروه | 

سلام

انشاءالله در روز عرفه  راهی قم هستیم که شاید در این روز با زیارت بقیع فقرا به عشق بی بی بی حرم صدیقه طاهره حضرت فاطمه الزهرا(س) و عنایت خواهر حضرت علی ابن موسی الرضا (ع)بانوی کرم حضرت معصومه (س) و با توسل به امام خوبی ها حضرت بقیه الله الاعظم روحی فداه در زمره قبول شدگان جامانده از شب قدر باشیم و با دستان باکرم حضرت حجت روحی فداه برات کربلا و اشک  محرم را به عنوان هدیه و عیدی در روز عید قربان بگیریم . 

نایب الزیاره شما هستیم 

التماس دعا .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 13:42  توسط سرگروه | 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 1:27  توسط سرگروه | 

این حلقه صالحین بنام شهید والامقام سید حسین سماواتی نام گذاری شده که یکی از حلقه های صالحین پایگاه شهدای مرصاد همدان است در این حلقه مطالب تربیتی آموزشی عقیدتی وفرهنگی آموزش داده می شود امیدواریم با یاری خداوند متعال و کمک امام عصر (عج)وهمت و یاری دوستان این حلقه انشاءالله جزء سربازان امام عصر(عج) و پیروان حقیقی ولایت فقیه باشیم.سرگروه اصلی شمایی حاج حسین عزیز من خودم ودوستای این حلقه رو به شما سپردم .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 8:37  توسط سرگروه | 

از نامه های شهيد به خانواده:
سلام گرم مرا از سنگرهاي خط اول جبهه حق عليه باطل و از ميان صداي گلوله و توپ و تير پذيرا باشيد . الان که دارم اين نامه را مي نويسم ، ساعت 2 نيمه شب است. بچه ها مي گويند، سال تحويل مي شود. خب قسمت اين بود که ما در سنگر خط اول باشيم. شايد تعجب کنيد که چگونه ساعت 2نيمه شب در خط اول نامه مي نويسم. اينجا سنگر شناسايي است . من توانستم دوتا پتو را روی سرم بياندازم و يک شمع زير آن روشن کنم و اين نامه را براي شما بنويسم. من از همين سنگر خط اول، عيد را به شما تبریک مي گويم و از شما مي خواهم برايم هيچ نگران نباشيد. حتما شما روز عيد لباس نو پوشيده ايد و به عيد ديدني مي رويد. من هم اين اسلحه را پاک مي کنم و اگر جرات کنم از سنگر بيرون مي روم و ده بيست تير به طرف مزدوران عراقي شيک مي کنم. شايد به يکي از آنها بخورد .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:54  توسط سرگروه | 

آن موقع من رفته بودم تهران. آمده بودند در خانه، دختر بزرگم خانه بود. گفته بودند: يا پدر يا مادرش بگوئيد بيايند . پرسيده بود، چه شده؟ او هم انگار چیزی فهمیده بود و به چیزی آگاه شده بود و پرسيده بود:  چه شده؟ يا شهيد شده و  يا اسير و يا مجروح ؟ و بعد از اين ، ديگر حالش بهم مي خورد و مي افتد زمین . درمانگاه هم نزديک خانه ما بود و آقا که آمده بود رفته بود ، تا از درمانگاه کمک بیاورد تا او  را به هوش آورد و بعد مي فهمد که حسين شهيد شده است .
بعد به پدرش هم مي گويند. حالا من هم تو تهران خبر ندارم. زنگ مي زنند تهران، خانه برادرم مي گويند که حسين شهيد شده. من هم خانه خواهرم بودم و مي گويند: مهين را يک جوري بياوريد همدان. حالا من هم شب در تلويزيون نگاه مي کردم عمليات نشان مي داد ، من خودم حسین را ديدم، که آرپي جي دستش است ، يک دفعه گرد و خاک بلند شد، ديگر نديدمش. داد زدم: ديدي حسين شهيد شد! من را آوردند عقب و تلويزيون را خاموش کردند. گفتند: اين حرفها چي است که مي زنيد. فردایش گفتند، که از همدان زنگ زدند، حسين زخمي شده. گفتم : حسين زخمي نشده، حسين شهید شده. من و برادرم و خواهرم و مادرم از تهران آمديم . حالا چه جور آمديم، خدا مي داند . من در راه مدام مي گفتم: خدایا ، من حميد را دور تخت حسين مي گردانم ، اگر حسين زخمي شده باشد و شهيد نشده باشد. ديگه وقتي رسيديم ، ديدم در و ديوار را سياه پوش کردند و فهميدم که ديگر شهيد شده. تا من رسيدم ، در سرد خانه بود و رفتم ديدمش .
دیگر خواب حسين را نمي بينم ، ولي همين که چشم هایم  را روی هم مي گذارم ، احساس مي کنم پيش من نشسته ، و با او حرف مي زنم و او را می بوسم . تا به خودم مي آیم ، مي بينم که حسين نيست . روزی  تلويزيون فيلم نشان مي داد و عمليات بود. ديدم حسين آرپي جي دستش  گرفته و يک آن، گرد و خاک بلند شد و نديدمش . نگو که همان جا شهيد شده .آرپيجي مي دهند به او، مي گويند که گير دارد و مي آید آن گیر را رفع کند ، که گلوله در مي رود و مي خورد به سينه اش .  بعد برادرم مي گفت: شما چطور می دانستي که حسين شهيد شده؟ گفتم: آخر من ديدم آرپی جی دستش را  و  نمي دانم چه جور شد، که در دستش منفجر شد.
درباره تربیتش بگویم که  مثل مادرهای ديگر نمي گذاشتيم بیرون برود و با هر کسی رفت و آمد کند . به بچه ها ، قرآن و نماز ياد مي داد و خودش  هم انسان خوبی بود ، که به مقام شهادت رسید .خود ، علاقمند مسائل دینی بود و گرنه تا بچه نخواهد ، پدر و مادرش هم بگويند، گوش نمي کند .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:51  توسط سرگروه | 

مي آمد و برایم تعریف می کرد ، مي گفت: اتفاقا ، پدرش يک دوستي داشت ، که يک پسر داشت و زن و بچه هم  داشت. او هم رفته بود جبهه . حسين گفته بود: چرا آمدي جبهه؟ گفته بود: وضع مالي من خوب نيست. ديگر حقوقش را بين آنها تقسيم مي کرد و مي گفت: مادر من حقوقم را بين اينها تقسيم مي کنم و نگو حقوق مي گيرم ، يا ، تو راضي باش. اصلا ما نمي دانستيم که او حقوق مي گيرد . يک بار ، هزار تومان نياورد بگوید که، مادر اين هم حقوق من است . يک بار گفتم: حسين ، پس به شما حقوق نمي دهند ؟ گفت: مادر من حقوقم را بين آنهايي که زن و بچه دارند تقسيم مي کنم.
از جبهه هيچ چيز نمي گفت و مي گفت: اينها محرمانه است. در تلويزيون، هر چه مي گویند، همان است . می گفت : مگر نمي بينيد صف مي کشند و تفنگ دستشان می گیرند ، ما هم مثل آنهاييم.
يک شب آمدند و يک ساک آوردند و دادند در خانه. من گفتم: حسين شهيد شده و حالم خيلي خراب شد. آن آقا که ساک را آورده بود، گفت: مادر ، حسين شهيد نشده . بردار نامه اش را بخوان. ديگر حالم خيلي خراب شد و نمي دونم چطور خودش را رسانده بود سر پل ذهاب و به حسين گفته بود: اگر امشب نروي خانه ، مادرت زنده نمي ماند. ساعت 2 نيمه شب بود، ديدم صداي در مي آید. پريدم بالا و گفتم: حسين آمد، حسين آمد . مادرم گفت: حسين که ساکش را آوردند و گفتند: دو هفته ديگر مي آید.  گفتم: نه ، اين صداي کليد در حسينه است . دويدم حياط و ديدم حسين آمده . گفت: آخر مادر اين چه کاري است که کردي و آبروي من را بردي؟ گفتم: آخر من مادرم و ناراحت مي شوم. گفت: نگاه کن مادر، من زنده ام و شهيد نشدم و سال هستم . اين ساک اضافه بود ، دادم آوردند خانه . 24 ساعت خانه بود و ساعت 5 عصر رفت و بار ديگر بعد از آن آمد مرخصي و بعد از 2 ماه شهيد شد.

بينش شهيد نسبت به نوع زندگي :
ساده بود و مي گفت: آدم چيز زيادي نداشته باشد ، بهتر است . مي گفتم: حسين فرش گرفتم براي عروسي تو. مي گفت: مبارک صاحبش باشد. مي گفتم : حسين ، این را بخرم ؟ مي گفت: حالا نباشه ، نمي شود!
زياد اهميت نمي داد و مي گفت: اين ها را آدم بايد بگذارد و برود و فايده ندارد. گفتم: آدم بايد زندگي کند و هر چيز برا زندگي مي خواهد  را تهیی کند . مي گفت: بخريد، مبارکتان باشد . اصلا يک ذره علاقه به عروسی کردن يا چيز ديگری نشان نمي داد. نمي دانم خدا به او آگاه کرده بود ، که مي خواهد شهيد بشود یا چیز دیگری بود . هيچ نمي خواست و ساده بود . مي گفت  به معنويات زياد اهميت بدهيد و ساده زندگي کنيد. می گفت : به مال دنيا زياد اهميت ندهيد ، که اينطوری  بهتر است . می گفت : حضرت علي (ع) و حضرت زهرا (س) چطور زندگي مي کردند ، زينب وار زندگي کنيد.
مثلا يک وقت مي گفتم: نفت نداریم ، مي گفتم: سپاه نفت مي دهند، برو نفت بگير. مي گفت: هيچوقت اين کار را نمي کنم. به ارواح خاک خودش هيچوقت نشد ،  يک سکه از سپاه بيارد خانه و یا من بگیرم. شما برويد از بنياد، از سپاه سوال کنيد که مادر شهيد سماوات تا حالا آمده چيزي بخواد. خواهرش مي خواست عروسي کند. گفتند: برو برایش فرش قسطي، يخچال از بنياد و سپاه بگير. گفتم: نه. اگر داشتم مي خرم  و اگر نداشتم نمي خرم.

موقع اعزام به جبهه فرزندتان چه احساسي داشتيد ؟
خوشحال بودم و هيچوقت احساس ناراحتي نمي کردم و مي گفتم: برو به امان خدا . تو هم مثل بچه هاي ديگر. خيلي بچه هايي را که مي رفتند جبهه را دوست داشتم و  يک علاقه خاصي به آنها داشتم. هميشه مي ر فتم بدرقه شان و نقل مي پاشيدم . به حسين مي گفتم: بله، رفتم اينجوري بود. مي گفت: مادر،  باز تو رفتي و آبروی  من را بردي؟ مي گفتم: خوب بعضيها مادرشان اينجا نيست و مي رفتم راهشان مي انداختم.
آخرین باري که مي خواست برود ، جمعه بود  و ماه رمضان بود. مي خواستم بروم نماز جمعه، گفتم : حسين مي خوام بروم نماز جمعه ، گفت:  برو . گفتم : آخر تو مي خواهي بروي ، مي خواهم از زير قرآن ردت کنم،  گفت:  نه. شما برو نماز جمعه، ثوابش بيشتر است . می گفت : من قرآن پيشم هست و  قرآنش را درآورد و دور سرش گرداند و گفت: حالا برو و من رفتم نماز جمعه. ديگر نديدمش و این آخرين بار بود ، از زير قرآن ردش نکردم و رفت ديگر برنگشت .

در نبود ايشان مشکلاتي نداشتيد؟
نه ، مشکلي نداشتيم . دلم تنگ مي شد ، ولي خودش مي آمد و او را مي ديدیم و دوباره مي ر فت. يک روز 2 ساعت، 4 ساعت، مي آمد و مي رفت و مي گفت: مادر من کار دارم و بايد بروم و مي رفت. ما با حسين مشکل نداشيم ، يعني اينجور نبود ، که بگویيم نباشد نمي شود و کارمان درست نمي شود .
آزاد بود و به خاطر آزاديش هم رفت جبهه. اينکه بگویيم ، حسين چرا نيامدي و اينها نبود. مي آمد و مي رفت. نامه مي داد و تلفن مي زد ، ولي ما نامه يا تلفن نداشتيم، چون جاش مشخص نبود کجاست، اين بود که فقط او نامه مي داد ، يا تلفن مي زد يا دوستانش مي آمدند و مي گفتند: حسين گفته  است که من حالم خوب است. حسين ، آزاد بود. آن موقع ها ، مادرها بودند که بچه هایشان را نمي گذاشتند برون جبهه، يا مادرها به بچه هاشان مي گفتند: برو و نمير فت، ولی  ما اينطوري نبوديم .
علاقه به ائمه زياد داشت و عاشق امامان بود . به ديدار امام 2 بار رفته بود. بعد از شهادتش ، دوستانش گفتند: خودش حرفي نمي زد. مثلا يک وقت ، ما هم مي رفتيم سپاه ببينيم چه کار مي کند، ناراحت مي شد و يک بار پدرش خواست برود ، گفتم: تو را به خدا نرو ، حسين مي آید و ناراحت مي شود.
در رابطه با امام مي گفت: هميشه پيرو امام باشيد و يک وقت ننشينيد پيش اين خاله زنک ها و بگویند که انقلاب شد، چه کم شد، چه نشد ؟ مي گفتم: نه ، من چکار دارم به این مسائل . نشستم توي خانه و خانه داريم وکار خودم را مي کنم و به اين جور چيزها اهميت نمي دادم .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:47  توسط سرگروه | 

از سپاه اعزام شد من و پدرش رفتيم سپاه ، آنجا ما را  سوار ماشين کردند و بردند جبهه. همه بودند، ما هم بوديم. خيلي خوشحال بودم چون که مي گفتم: پسر من بزرگ شده و دارد مي رود جبهه. مي گفتم : گريه نکنيد ، نگاه کنيد بچه ها چه شادي مي کنند و تفنگ دستشان گرفتند. به پدرش مي گفتم: حسين من هم بزرگ شده و اسلحه گرفته دستش و پدرش، اشک در چشمانش جمع شد. آمديم اين طرف، گفت: شما نمي داني حسين رفت ، یعنی حسين ديگر از دستمان رفت. گفتم: عوض اينکه خوشحالي کني، پشت سرش گريه مي کني؟ گفت : آخر حسين ديگه راهش را انتخاب کرد و رفت و ديگر به ما نمي رسد . از آن موقع ، ديگر حسين مي رفت و مي آمد.
موقع رفتن، از زير قرآن ردش مي کردم و سفارش مي کردم: حسين جان ، مادر، يک وقت گولت نزنند، ببرندت؟ آخر مي گفتند: آن وقت ها ، منافق ها بودند و مي برند جلو عروس دامادهایشان ، سر مي برند . گفتم: گولت نزنند و ببرند،سرت را ببرند.مي گفت: نه مادر، مگه من بچه ام؟
مرخصي يک ماه يک بار مي آمد. یک دفعه  نيامده بود و نگرانش بوديم . دوستاش هم مي آمدند و می گفتند : حسين نيامده خانه؟ مي گفتم: حسين پيش شماست ، از ما چرا مي پرسيد؟ نگو که حسين گم شده بود و ما که نمي دانستيم حسين فرمانده است. ایشان داشتند مي رفتند مسیری را که راه را اشتباه مي رود  و راه را گم مي کنند.( بعدا اين را دوستاش تعريف کردند).
بعد از  مدتی ، وقتي آمد خانه ، ديدم تمام پاهایش و دستانش زخمي است. گفتم: حسين چي شده؟ گفت : هيچي . موتور پرشي داشتيم،  خوردم زمين. ديگه آمد و با ساولن ، زخمهاش را شستم. همان موقع ، يکي از دوستانم آمد خانه و زود آستين هایش را بالا زد و هراسان شد. دوستم گفت: حسين ، چه شده ؟ گفت: هيچي ، با موتور پرشي خوردم زمين و اين مادرم ، من را درمان کرده و گفت: نه بگذار، با ساولن بشویم. آنقدر از کوه ها و تپه ها بالا رفته بود ، که تمام دست و پاهایش زخمي شده بود . دو سه روز خانه بود و بعد، دوباره رفت. بعد نذر کرده بودند و بردنشان مشهد . بعد رفتند پيش امام، امام دست کشيده بود روی سرش و گفته بود: پسرم ديگر نمي خواهد بروي عمليات  و بس است ديگر . حسين گفته بود: اگر اجازه بدهيد ، يک دفعه ديگه مي روم و ديگر نمي روم . ديگر  ایشان همان یک بار را رفت و  برنگشت.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:45  توسط سرگروه | 

نمازش اصلا ترک نمي شد. نماز مي خواند و روزه اش را مي گرفت. يک اتاقي داشت، مي رفت اتاق در را مي بست. ديگر چکار مي کند، ما نمي دانستيم و مزاحمش نمي شديم. مي رفت اتاق  و مي آمد ناهار و شام مي خورد و مي رفت اتاق خودش. قرآن مي خواند. اما خوب به ما نشان نمي داد، که بگویيم پسر ما نماز شب مي خواند . به اشرف ، خواهر کوچکش مي گفت: حمد و سوره ات را بخوان، ببينم بلدي؟ مي گفت: ببين اشرف اينجا را غلط خواندي. ما نمي دانستيم او شهيد مي شود و یا آن زمان  اين طوري نبود، که بگويم ،اينها را يادگاري بگذاريم. ما الان از بچه هایمان مطمئن هستم و در  کارهایشان دخالت نمي کنيم. آنها آزادند. البته از آزادي استفاده بد نمي کنند. من را عضو انجمن  کرده بودند و مي گفتند:  در مدرسه بيا انجمن؟ مي گفتم: انجمن اصلا چيست ؟ و نرفتم.  حميد هم مثل برادر شهیدش است و حالا هم بزرگ شده و اغلب حميد هم اگر يک ساعت دير کند ، مي روم دنبالش و مي بينم  در امام زاده با دوستانش قرآن مي خوانند. الان هم مواظب حميد هستم.
مردم کوچه و محله ،  هيچکس  شهید را نمي شناختند ، چون کوچه نمي رفت. من بچه هایم را نمي گذارم کوچه بروند . خدا شاهد است، وقتي او شهيد شد، هيچکس نمي دانست ، من پسر دارم . موقعي که از مدرسه مي آمد خانه، از اين برج های ايفل درست مي کرد و یا  بسم ا..به صورت کبوتر در مي آورد ، آيت الکرسي درست مي کرد و اصلا کارش تو خانه بود و اصلا تو کوچه نمي رفت. پدرش مي گفت: بچه ها بیرون دارند فوتبال بازي مي کنند، تو هم برو. مي گفت: نه ، پدر ، فوتبال چيست که بروم و در کوچه بازی کنم  ، يک وقت ، يک کسي،  يک حرف می زند ، من هم بيایم دهن به دهن او بشوم؟! نه بابا نمي روم و اين کار را نمي کنم.
خدا شاهد است، وقتي شهيد شد، مي گفتند: مهين خانم پسر داشت! کي پسر داشت؟ پسر بزرگ نداشت . حميد 5/2 سالش بود، من يک پسرم قبل از حسين فوت کرد ، آن هم 16 سالش بود . يک وقت همسايه ها مي آمدند ، خانه بود و سلام عليک مي کرد، ولي کوچه برو نبود. دوستان هم الان مي آيند و مي روند و مي گويند: خيال نکن حسين شهيد شده و رفته ، هر کاري داشتي بگو و تلفن مي زنند و مي آيند 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:43  توسط سرگروه | 

 پدرش  و با من خيلي خوب بود. حرف ما را هيچوقت زمين نمي انداخت. با خواهرانش هم خيلي خوب بود، خواهر کوچکتر را دوست داشت. مي گفت: به اشرف کوچکترين حرفی نزنيد . خيلي مهربان و خوب بود . موقعي که حسين شهيد شد ، حميد برادرش 5/2 سال داشت . کوچيک بود و  با خواهر بزرگش ، يک مقدار بگو مگو داشت و مي گفت: اين جور لباس نپوش ، پيش من دامن بپوش . يک خورده حرفشان مي شد و  گرنه ، هميشه همه چيزش خوب بود . ديگر حميد را هم که خدا به ما داده بود  و جان و عمرش، فقط حميد بود  و برایش جشن گرفت.
مي رفت جبهه  و مي آمد. مي گفت: مواظب حميد باشيد، يک وقت زمين نخورد ، يک وقت طوری اش نشود. خيلي با فاميلها خوب بود، بخصوص با مادر بزرگش. وقتي مي آمد ، مادرم را بغل مي کرد  و مي گفت: خانم جون مي روم راه کربلا را باز کنم و تو برو سر کوچه ، بگو کربلا ماشين بگير و برو کربلا . مي گفت: حسين جان تو مير ي،  مي ترسم يک بلايي سر خودت بياوري و  آخرش ما کربلا را نبينيم.
مي گفت: نه ، خانم جان ، من يکي مي خواهم راه کربلا را باز کنم و من به اين زوديها شهيد نمي شوم و تا کربلا را باز نکنم ، شهيد نمي شوم.
با دايي هایش و  عموهایش خاله هایش خوب بود. الان هم که اسم حسين مي آید ، اشک مي ريزند  و مي گويند باور کنيد ديگه اصلا لنگه حسين را پيدا نخواهيد کرد ( به خاطر خوبي رفتارش با آنها و با همه فاميل). با همه  خوب بود. اهل کوچه وقتي حسين شهيد شده بود، باور کنيد از ما بيشتر براي اين بچه مي سوختند. ما فاميل هایمان همه انقلابيند. از اول همه با انقلاب بودند و فاميل هاي پدر مان همه انقلابي هستند. يکي از پسر عموهایش ، هم شهيد شده بود و خيلي با هم خوب بودند. اول حسين شهيد شد و بعد او که سرباز بود ، شهید شد . ولي حسين هم اين طوري رفت .
من نمي دانستم حسين فرمانده است. مي گفتم: حسين تو توي جبهه چکار مي کني؟مي گفت: من يک بسيجي هستم .
می گفت : مردم به ما احتياج دارند و اگر ما نرويم، آن وقت ، مي آيند اينجا مي ريزند و همدان را مي گيرند. يک وقت هايي دير مي آمد ، مي گفتم: اصلا نمي خوام بروي؟مي گفت: مادر چه گفتي به من؟ می گفتم : هيچ ، من دلم براي تو تنگ شده. مي گفت: نه ، هر وقت دلت تنگ شد ، من زود مي آیم و نگویي يک وقت نرو! مي گفتم: نه ، نمي گویم نرو ، آخر من هم مادر هستم و مي خوام تو را ببينم.
يک ماه ، يک ماه و نيم ،دو ماه ، مي رفت. يک وقت ناراحت مي شدم ، مي آمد، یا نامه مي داد. دوستانش مي آمدند و مي گفتند: او اخلاقش خيلي خوب بود. ما کسي را در همدان نداشتيم و همه فاميل هایمان تهران بودند و هيچکس را اينجا نداشتيم، که بگويد حالمان چطور است و کسي نبود ، اين را  بگوید .از طرفی دوست و رفيق هایش هم ، با ما رابطه نداشتند و سفارش مي کرد: مادر انقلابي باش و حجابت را رعايت کن. اگر يک وقت من شهيد شدم، ناراحتي نکن. يک وقت مثلا برخورد بدي نداشته باشي؟
از کوچکي سر خواهرش چادر و مقنعه مي کرد و عکس مي گرفت. عکس امام مي زد سينه اش و هميشه راهپيمایي ها مي رفتيم . و اين جور نبود ، که راهپيمایي باشد و شهيد بياید و ما نرويم . الان ناراحتي قلبي دارم و نمي روم  و نمي گذارند من بيرون بروم. مي خواستم جلسه با يکي از دخترها بروم، حالم بهم مي خورد.
اصلا کسي را  نمي آورد خانه و مي گفت: من کسي را نمي آورم خانه ، خانواده نارحت بشود. خواهرش کوچک بود ، اصلا سرش را بالا نمي آورد . يک وقت کوچک بود، يک کاري کرد (شلوغ کرد) ، من زدمش ، اصلا تکان نخورد. گفتم: يک تکان بخور. مي گفت: نه ، مادر ، تو اگر منو بکشي ، سرم را بالا نمي کنم، تو مادر من هستي. من گفتم: مثلا چرا او را ( خواهرت ) زدي؟ مي گفت: آخر مادر من به او مي گویم: روسري و چادرت را سرت کن و به خاطر اين . والا اصلا ناراحتي چيزي نداشتيم، يعني کسي نبود، يک دختر کوچک بود، يک خواهر بزرگتر، و خود حسين بود. تا خواهر کوچيکش بزرگ شد و راهنمايي رفت ، حسين شهيد شد . خواهر بزرگش تازه ازدواج کرده بود ، يک دختر داشت. موقعي که خواهر حسين را شوهر داده بوديم ، خانواده آنها يک خورده بی حجاب بودند ، مي گفتم: حسين، ما را  مي کشد، اگر شما اينجوري بياييد خانه ما. آنها چادر سرشان مي کردند و مي آمدند خانه ما و عروسيش را هم برگزار کردیم و تمام شد. اصلا اين بچه نگفت که چرا اينجوري است و اینکه بخواهد اوقات خودش را تلخ کند ویا اینکه جلو کسي را بگیرد و می گفت : يک ساعت اينجا هستند، بگذار خوش باشند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:41  توسط سرگروه | 

مصا حبه با مادر شهيد سيد حسين سماواتي
بسم الله الرحمن الرحيم
من مادر شهيد سيد حسين سماواتي هستم. موقعي که حسين به دنيا آمد، روز عاشورا بود و خيلي آن روز شلوغ بود. در ظهر عاشورا به دنيا آمد و ما خيلي خوشحال شديم و حسين از همان کودکي حسين وار زندگي کرد و از همان کودکي از رفتار و کردارش معلوم بود که  به يک جايي مي رسد . بعد بزرگ شد و در سن 6 سالگي رفت مدرسه. خيلي علاقه به قرآن و اين جور چيزها داشت. تا اول راهنمايي تهران بوديم، بعد آمديم همدان. حسين از همان بچگي خيلي هوشيار و زرنگ بود. هميشه نمره هایش خوب بود. اصلا ناراحتي ايجاد نمي کرد. خيلي اخلاقش خوب بود. نوجوانيش هم خوب بود، از اولش هم بسيار خوب بود. يک دفعه من به او گفتم: این  کار را انجام بده. نمي گفت: نه . با پدرش و خواهرانش هم همين طور بود.
با کوچک ها ، کوچک بود و با بزرگ ها ، بزرگ بود. اخلاقش خوب بود. دبيرستان که بود ، انقلاب شد و عضو بسيج شد و از مدرسه بود ، که اولين بار عضو بسيج شد. تابلو مدرسه شان ، مال زمان شاه بود و حسين من،  اولین کسي بود ، که رفت بالاي سر در مدرسه و آن تابلو را آورد پايين و الان اسم آن ، دبيرستان شريعتي است. همان دوران مدرسه بود که خيلي فعاليت مي کرد  و هميشه ساعت 3 يا 4 مي آمد خانه . يه روز خيلي دير آمد، ساعت 6 بود، خيلي ناراحت و نگران بودم و با خودم گفتم : خدايا اين بچه چه شده ؟ ديدم آمد. گفتم : حسين کجا بودي؟ گفت: مادر زيرزمين يک خانه اي مخفی شده بوديم تا اين گشتي ها رفتند و الان آمديم بيرون. وقتي پشتش را داد بالا ،ديدم با باتوم زدند و پشتش را زخمي کردند و جایش هم تا لحظه شهادت مانده بود. جسدش را من از پشتش شناختم و اصلا هيچ وقت دراين 12 سال که رفت مدرسه، يک بار نگفتند بيا و یا ناراحتي داشته باشد و يا بگويند، پدرت بياد . اصلا ناراحتي ايجاد نمي کرد. من يک وقت برای انجمن مي رفتم ، معلم هایش مي گفتند: مادر ، اين بچه خيلي خوبه است ،شما چه قدر خوب او را تربیت کردید. مي گفتم: نه، خوبي از خودتان است . مي گفتند: او هم در فعاليت درسي و هم فعاليت هاي ديگر خيلي خوب است و ديگر موقعي هم که جنگ شروع شد، همين جوري در  نگهباني  بود و ديپلمش را گرفت.  مي گفتم: الان درست را بخوان ، مي گفت:  مادر تو مگر از من ديپلم نمي خواهي، من ديپلم را مي گيرم و مي آورم و مي دهم به شما .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:40  توسط سرگروه | 

سید حسین آقا

 

 خوش بحالت که از اول خلقتت

 

 حسینی شدی ...........

 

 


سال 1341 در تهران به دنیا آمد. تولدش همزمان با روز عاشورادر آن سال بود به‌همين علت نامش را حسين گذاشتند تا عاشورایی باشد. حسين 12 سال از عمرش خود را در تهران گذراند و از آن به بعد به اتفاق خانواده‌اش به همدان عزيمت نمود.
جدا شدن سیدحسین از تهران سخت بود ,برای اینکه او را از کانون مبارزات مردمی بر علیه حکومت ستمگر شاه جدا می کرد,اما از طرفی حضور در همدان این فرصت را برایش به وجود آورد که با همکاری دوستانش اقدامات خوبی را برای ضربه زدن به پایه های حکومت پهلوی در این شهر انجام دهند.او آخرين سال تحصيل در دوره متوسطه را طي مي‌کرد که آتش قيام مردم ایران بر علیه حکومت پهلوی به نهايت خود رسيد.
سيد حسين نقش خود را به شايستگي ايفا کرد. در گیرودار این مبارزات بود که چند بار تحت تعقيب نيروهاي ساواک قرار گرفت اما با زیرکی توانست بدون بر جای گذاشتن جای پا از دست آنها فرار کند. يک‌بار نیز در تعقیب وگریزهابه دست جنايتکار نیروهای شاه خائن مجروح شد اما ماموران نتوانستند اورا دستگیر کنند. سید حسین در این دوران برای آنکه بتواند آنگونه که دوست دارد ,تمام وقت در خدمت اهداف انقلاب باشد تحصیلاتش را کنار گذاشت و به صورت تمام وقت در حال مبارزه با حکومت دیکتاتوری شاه بود.با پیروزی انقلاب اسلامی و پس از چند ماه پس که از استقرار نظام اسلامي گذشت اوبه تحصیلش ادامه داد وموفق به اخذ ديپلم شد.
بعد از آن به کمیته انقلاب اسلامی (سابق)در همدان پیوست وبا تلاشهای شبانه روزی ,با همکاری دوستان وهمرزمانش توانستند آرامش وامنیت خوبی را در همدان برقرار نمایند. با دستور امام خمینی(ره)و تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سید حسین به این نهاد آمدتا گامي ديگر در راه خدمت به انقلاب برداشته باشد.
با آغاز جنگ تحمیلی ا و در مقدم ترين خطوط جبهه ها حضور یافت وجسم خود را به ورطه بلا انداخت تا زره ای از خاک مقدس ایران به دست دشمنان نیفتد. حسين از آغاز جنگ در جبهه ها حضور داشت .او با اینکه فرمانده بود اما همیشه در پیشا پیش نیروهایش حضور داشت
وهرگاه در موقعیت خطرناکی قرار می گرفتند او قبل از همه در معرکه وارد می شد.از فرماندهان فعال وقابل اعتماد سپاه بود.
در طول مدت حضورش در جبهه ها مسئولیتهایی را پذیرفت که آخرین سمتش فرماندهي گردان 154 حضرت علي اکبر(ع) از تيپ انصارالحسين (ع) بود.
سيد حسين سماواتي پس از حضور مؤثر در عمليات ومراحل حساس دفاع مقدس سرانجام در عمليات والفجر 2 در تاريخ 4/5/1362 به درجه شهادت نائل شد.

منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران همدان و مصاحبه با خانواده وهمرزمان شهید

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:35  توسط سرگروه | 

عملیات تنگ کورک بود و عراقی ها به ما پاتک زده بودند. وقتی توپ در آن ارتفاعات بلند به صخره ای اصابت می کرد ، سنگ ها خرد می شدند و به اطراف و سر و سینه بچه ها برخورد می کرد. ناچار عقب نشینی کردیم. همه بچه ها آمدند عقب بجز حسین. تک و تنها ماند با یک گروه عراقی. تعجب می کردیم که چطور خودش را نباخته. دو سه نا جعبه نارنجک کنارش بود . با خونسردی و آرامش تمام نارنجک ها را باز می کرد و پرت می کرد پایین صخره طرف عراقی ها . حجم آتشی که حسین روی عراقی ها می ریخت آنقدر زیاد بود که آنها فکر می کردند یک گروه زیادی ایرانی روی ارتفاع هستند. همان موقع و یک تنه باعث شد عراقی ها عقب نشینی کنند. بعد از آن هر وقت با حسین شوخی می کردیم می خندید و می گفت : «دست و پایتان را جمع و جور کنید . من از عهده عراقی هایی آمده ام که یک بیور گنده اندازه شما را درسته قورت می دادند.

راوی : همرزم شهید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 21:5  توسط سرگروه | 
پاسدار شهید محمد غفاری با  شهادتش در راه خدا عشق خود را به اهل بیت و حضرت سیدالشهدا در طبق اخلاص گذاشت.

شهید محمد غفاری ادامه دهنده راه شهید حسین سماواتی ها است .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 16:0  توسط سرگروه | 
عملیات تنگ کورک بود و عراقی ها به ما پاتک زده بودند. وقتی توپ در آن ارتفاعات بلند به صخره ای اصابت می کرد ، سنگ ها خرد می شدند و به اطراف و سر و سینه بچه ها برخورد می کرد. ناچار عقب نشینی کردیم. همه بچه ها آمدند عقب بجز حسین. تک و تنها ماند با یک گروه عراقی. تعجب می کردیم که چطور خودش را نباخته. دو سه نا جعبه نارنجک کنارش بود . با خونسردی و آرامش تمام نارنجک ها را باز می کرد و پرت می کرد پایین صخره طرف عراقی ها . حجم آتشی که حسین روی عراقی ها می ریخت آنقدر زیاد بود که آنها فکر می کردند یک گروه زیادی ایرانی روی ارتفاع هستند. همان موقع و یک تنه باعث شد عراقی ها عقب نشینی کنند. بعد از آن هر وقت با حسین شوخی می کردیم می خندید و می گفت : «دست و پایتان را جمع و جور کنید . من از عهده عراقی هایی آمده ام که یک بیور گنده اندازه شما را درسته قورت می دادند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 13:59  توسط سرگروه | 


بسم الله الرحمن الرحيم
و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون .
گمان نكنيد آنان كه در راه خدا كشته مى شوند مرده گانند بلكه آنان زنده اند و نزد او روزى مى خورند . قرآن کریم
درود بي كران به شهيدان راه خدا و شهيدان زنده امت قهرمان و درود بر رهبر عزيز امت, خمينى بت شكن و خالصانه ترين درودها و سلامها بر رزمندگان شجاع ارتش و سپاه و بسيج و به اميد پيروزى خون بر شمشير و حاكميت مستضعفين و تمامى مستكبرين از آمريكا تا شوروى و چين و نوكر آنها صدام بعثى .
من با آگاهى تمام و با رضايت و ميل خود به جبهه آمدم و اين لباس را بر تن پوشيدم و از برادران و خواهران مى خواهم كه اراده مرا در اين راه استوار نمايند . پيامى براى برادران دارم, در اين زمان كه ساعتى با عمليات فاصله نداريم از شما مى خواهم در هر كجا كه هستيد امام را تنها نگذاريد. امام اين اسطوره مقاومت و شهامت و شجاعت را شاد نگه داريد. اتحاد خود را هر چه بيشتر و محكمتر كنيد و بر دهان منافقين بكوبيد.
مادر ، پدر و خواهران و برادر عزيزم, از اينكه بدون اطلاع و خداحافظى رفتم و لااقل در آخرين ديدار نتوانستم شما را ببينم بسيار ناراحتم ولى اين دليل نمى شود كه در راهم و هدفم كوچكترين خللى به وجود آید. از شما خانواده عزيزم مى خواهم كه براى من گريه و زارى نكنيد و ناراحت نباشيد, مرگ شترى است كه در خانه ی همه مى خوابد. همه خواهيم مرد ولى طرز مردن و در چه راهى كشته شدن شرط است. اگر در جبهه كشته نشوم در رختخواب خواهم مرد, اگر در صف پيكار بميرم بهتر كه گريبان مرا مرگ به بستر گيرد .به علت كمى وقت در همين جا وصيت نامه خود را خاتمه مى دهم. به اميد پيروزى خون بر شمشير.

23/10/1360 سيد حسين سماواتي


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 1:58  توسط سرگروه | 

شهيد سيد حسين سمواتي در سال 1341 در تهران ديده به جهان گشود.  حسين 12 سال از سال‌هاي کوتاه عمر خود را در همان محل تولدش گذراند و از آن به بعد به اتفاق خانواده‌اش به همدان عزيمت نمود. آخرين سال تحصيل را در دبيرستان طي مي‌کرد که آتش قيام امت محمد (ص) به نهايت خود رسيد و در اين بين سيد حسين نقش انقلابي خود را به شايستگي ايفا نمود. حتي چند مورد تحت تعقيب نيروهاي ساواک قرار گرفت و يک‌بار به دست جنايتکارشان مجروح گرديد. او چند ماه پس از استقرار نظام اسلامي موفق به اخذ ديپلم گرديد و از همان وقت فعاليت خود را در کميته انقلاب اسلامي آغاز نمود. با شکل گيري سپاه پاسداران به اين تشکيلاتت پيوست و بدين وسيله گامي ديگر در راه خدمت به انقلاب برداشت. با آغاز جنگ حق و باطل، روح بلندش را به آتش عشق محبوب سپرد و در مقدم ترين خطوط جبهه جسم خود را به ورطه بلا انداخت. حسين از اعضاء فعال سپاه بود و آخرين سمتي که در آنجا داشت فرماندهي گردان 154 حضرت علي اکبر(ع) از تيپ انصارالحسين (ع) بود. شهيد سيد حسين سمواتي پس از حضور مؤثر در عمليات‌هاي مختلف سرانجام تمام بندهاي تعلق را گسست و در عمليات والفجر 2 در تاريخ 4/6/62 به درجه شهادت نائل گرديد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 1:57  توسط سرگروه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
حلقه صالحین شهید سید حسین سماوات حلقه معرفتی پایگاه شهدای مرصاد همدان است که بنده به عنوان خادم این حلقه به عنوان سرگروه فعالیت میکنم امیدوارم برای گسترش وسعت و معرفت این حلقه ها دعا کنید

نوشته های پیشین
مهر 1390
شهریور 1390
تیر 1390
آرشیو موضوعی
درباره حلقه
مسابقه های حلقه
اردوها
مطالب جمع آوری شده توسط اعضای حلقه
مطالب گفته شده در باب روخوانی
دل نوشته اعضا حلقه با امام زمان (عج)
آرشیو
پیوندها
دفتر مقام عظمای ولایت
حلقه شهیدشکری پور
حلقه شهیدابراهیمی
حلقه شهیدمجیدی
حلقه شهیدتاجوک
حلقه شهیدصوفی
حلقه شهیدچیت ساریان
حلقه شهیدشهبازی
تبیان
راسخون
فراسوی افق
بازی آنلاین
قالب بلاگفا
سپاه انصارالحسین(ع)
وبلاگ نجوا12
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

آمار سایت

< &start=1&random=0&replay=1&vol=100">